باید رفت
چون چاره نیست می روم و می گذارمت
روز پنجشنبه برای دیدار دوستان به نمایشگاه مطبوعات رفته بودم. ایام نمایشگاه، حکم دید و بازدید عید برای اهالی رسانه رو داره. در حال گشت و گذار و احوال پرسی از رفقا بودم که یکی از دوستان قدیمی رو دیدم. بعد از کلی ماچ و بوسه نثار کلی الفاظ توپ به هم دیگه، فهمیدم که مسئولیتی تو ستاد برگزاری نمایشگاه داره. این رفیق شفیق گفت: امسال تو بخش نشریات دانشجویی سلسله بحث هایی رو با محوریت این نشریات و با حضور فعالان رسانه ای دانشجویی و فعالان با سابقه رسانه های عمومی برگزار می کنیم و سه پیچ گیر داد که تو هم باید به عنوان کارشناس تو یکی از این جلسات شرکت کنی. هرچی بهش گفتم آخه خر خدا، من رو چه به اين حرفا!؟ من كجام به كارشناسي ميخوره!؟؟ تو كتش نرفت كه نرفت و دست آخر من رو مجبور كرد كه تو يه نشست بعد از ظهر ۵شنبه شركت كنم. تا عصر با دوستان چرخيديم و ساعت ۴ برا شروع نشست آماده شدم. ۳ جوان دانشجو به عنوان مسئولان ۳ نشريه دانشجويي و بنده به همراه حدود ۵۰ مستمع كه غالبا دانشجو و جوان بودند، تو محل نشست بوديم و بنده با موضوع جايگاه رسانه هاي دانشجويي و نحوه تعامل با رسانه هاي عمومي، صحبت رو شروع كردم و دوستان هم از ديدگاه ها و اهدافشون گفتند. نشست خوبي بود چون سعي كردم با ايجاد بحث عمومي و فضاي پرسش و پاسخ همه بچه ها رو تو بحث دخيل كنم و خدارو شكر با لطف و دقت بچه ها كارمون به حواشي افراطي كشيده نشد. جلسه حدود ۶ تموم شد و من قرار بود با دوستان دانشجو به محل غرفه هاشون برم و از نزديك كارهاشون رو ببينم كه يه خانوم جلو اومد و ازم خواست تا شماره تماسم رو براي تعيين يه وقت مصاحبه با من بهش بدم گفتم: خانوم منو اشتباه گرفتي. من در سطحي نيستم كه بخوام مصاحبه كنم. اصلا كاره اي نيستم و مسئوليتي ندارم. من يه آدم ساده ام مثل بقيه. گفت: شما خودت گفتي بايد به نشريات دانشجويي كمك بشه تا ساختار ها ي حرفه اي رسانه اي در اين نشريات شكل بگيره و هزار حرف و اصرار ديگه. آخر كلام بهش گفتم من بهتون كمك مي كنم. حاضرم تو جلسات تحريريه شما بيام و هرچي بلدم رو براتون توضيح بدم اما مصاحبه و اين مسائل نه. شماره رو گرفت و من هم رفتم پي كار و زندگيم. ((جمعه حوالي ساعت ۸ صبح - من در حال رانندگي - دنبال يه لقمه نون حلال - زنگ تلفن)) الو. سلام من سمانه ... هستم. ديروز تو نمايشگاه مزاحم شدم... ((تو دلم گفتم خدايا رحم كن به پست چه آدم سيريشي افتادم. آخه بچه هنوز خواب از چشمات نرفته زنگ زدي گير بدي واسه مصاحبه!!؟؟؟)) بهش گفتم: امر بفرماييد. خيلي بي مقدمه گفت: من ديشب تا صبح نخوابيدم و دائم به شما فكر ميكردم. من تصميمم رو گرفتم و مي خوام با شما ازدواج كنم. چنان شوكه شدم كه ناخودآگاه وسط خيابون زدم رو ترمز. از شدت بوق و فحش هاي اساسي راننده هاي پشت سري به خودم اومدم و سعي كردم ماشين رو كنار خيابون پارك كنم. گفت: الو ... الو. صداي من مياد؟ گفتم: ميشه يه بار ديگه حرفي كه زدي تكرار كني؟ خيلي محكم و با اعتماد به نفسي عجيب گفت: مي خوام با شما ازدواج كنم. نميدونستم چي بايد بهش بگم. فقط بي اختيار شروع كردم به خنديدن. مثل يه ديوونه به تمام عيار. فكر كنم بهش برخورد چون بعد از چند لحظه قطع كرد اما اشتباه كرده بودم. عصر جمعه مجدد تماس گرفت. گفت: خنده هاتون تموم شد؟ گفتم: اگه دوباره شوخي تون رو تكرار نكنيد منم نميخندم. گفت: من خيلي جدي حرف ميزنم. ((ديگه نمي شد ساده برخورد كرد)) پرسيدم: شما چند سالتونه خانوم؟ با غرور و لحني كه به من بفهمونه بزرگ شده و از اين عشق هاي بچگي نيست، گفت: بيست سال. گفتم: فكر مي كني من چند ساله باشم؟ گفت: حدود ۲۵ سال. ((راستش كلي خر كيف شدم. چون مدتها بود از هركسي اين سوال رو مي پرسيدم سن من رو بالاي ۳۵ سال تخمين ميزد. با حرف اين خانوم كلي احساس جووني بهم دست داد)) گفتم: دخترم؛ من ۳۱ سال رو پر كردم. دارم آماده مي شم كه به زودي برا پسرم برم خواستگاري. يه كم دير آمدي. با عصبانيت گفت: چرا خوشت مياد همش منو مسخره كني؟ گفتم: مسخره نمي كنم. من يه پسر ۵/۳ ساله دارم. بده از الان به فكرش باشم؟ طفلكي شوكه شده بود. بهش گفتم: دخترم از من به شما نصيحت؛ قبل از اينكه بخواي به خودت بي خوابي بدي و شب تا صبح به كسي فكر كني، اول دربارش تحقيق كن. حيف خواب ناز نبود الكي از دستت رفت!؟ بنده خدا حسابي دمق شد و خواست خدا حافظي كنه كه ازش پرسيدم: چي شد كه اين فكر به سرت زد و خيال كردي من گزينه مناسبي برات هستم؟ گفت: چند شب پيش خواب ديدم تو حرم امام رضا (ع) نشستم و مراسم ازدواجمه. كسي رو نمي ديدم اما تو خواب فهميدم اسم همسر من رضا هستش و كارشم روزنامه نگاريه. وقتي ديدمت فكر كردم حتما تو بودي تو خوابم. ... ... ... كاش اين سوال رو ازش نمي پرسيدم ياد اولين باري كه منو رضا صدا كردي صداي آروم و صورت از خجالت سرخت ياد ... همه چي از ياد آدم ميره الا يادش كه هميشه يادته سه روز آخر هفته اي كه گذشت به دليل مسائل كاري تهران نبودم. جمعه آخر شب يعني حدود ساعت 12 خونه رسيدم. داشتم لباسم رو عوض مي كردم كه پسرم از خواب بيدار شد و تا چشمش به من افتاد پريد تو بغلم. اول كلي غر زد كه چرا نبودي و من هم با كلي بوسه آب دار سعي كردم از دلش در بيارم. بعد هم از تو كيفم يه بسته پسته كه براش خريده بودم درآوردم و چندتاشو آماده كردم و پسر جونم نوش جان كرد و در نهايت با هم خوابيديم. صبح شنبه هم طبق معمول ساعت 5 صبح بيدار شدم و براي انجام كارهاي روزمره راهي اداره شدم. عصر كه برگشتم خونه مادرم گفت: امير حسين صبح كه از خواب بيدار شده كلي بهونه گيري و گريه كرده كه چرا بابام نيست!؟ مادرم هم براي اينكه آرومش كنه از اساس ماجرا رو تكذيب مي كنه. يعني به پسرم گفته بود كه تو ديشب خواب ديدي كه بابات اومده. اينقدر اين جمله رو براش تكرار كرده بود كه طفلكي باورش شده بود و وقتي من به خونه رسيدم با كلي شوق و ذوق برام تعريف مي كرد كه ديشب خواب ديده من اومدم و بهش پسته دادم و با هم خوابيديم. وقتي اين ماجرا رو شنيدم ياد دوران كودكي خودم افتادم. روزهايي كه خودم در همين سن وسال بودم و پدرم به جبهه مي رفت و من ماهها چشم انتظار برگشتن آقاجونم مي شدم. يادمه يه بار نيمه شب از خواب بيدار شدم و ديدم آقاجون ((وقتي بچه بودم پدرم رو آقاجون خطاب مي كردم)) از منطقه برگشته. يادمه تازه داشت لباسشو در مي آورد كه من با كلي جيغ و خوشحالي از ديدن پدر پريدم تو بغلش. تا تونستم براش شيرين زبوني كردم و حسابي لوس بازي درآوردم. آقاجونم هم دائم بوسم مي كرد و قربون صدقه مي رفت. از تو ساكش يه پاكت پسته در آورد و با مهربوني تمام برام پوست مي كند و من مي خوردم. بعد هم بازوي آقاجون بالش سرم شد و با عشق اينكه پدرم مرخصي اومده و حداقل يك هفته اي در كنارم هست، خوابيدم. صبح كه بيدار شدم اثري از آقاجون نبود. شروع كردم به گريه و كولي بازي كه چرا بابام نيست. مادرم هم كه هيچ راهي براي آروم كردن من نداشت از اساس ماجرا رو تكذيب كرد. من مي گفتم: آقاجون ديشب اومد به من پسته داد و مادرم مي گفت: پسرم حتما خواب ديدي پدرت نيومده. من مزه پسته هايي كه خورده بودم رو تو دهنم حس مي كردم اما مادرم اينقدر تاكيد كرد كه فقط يه خواب بوده تا منم باورم شد. (( بعدها فهميدم پدرم اون شب همراه پيكر يكي از دوستانش به تهران اومده تا خبر شهادتش رو به خانوادش برسونه و صبح زود هم دوباره راهي منطقه شده بود)) نمي دونم تو اون سالها وقتي پدرم اين ماجرا رو شنيد، وقتي من با شوق و ذوق كودكانه ماجراي اون شب پسته اي رو براش تعريف مي كردم چه حالي داشت!؟ وقتي اين اتفاق بعد از سالها براي خودم و پسرم تكرار شد، نمي دونستم بايد چكار كنم!؟ از طرفي خنده ام گرفته بود از اين بازي روزگار كه چه زود قصه هاي قديمي ما رو تكرار مي كنه و از طرفي هم خجالت مي كشيدم از روي پسرم كه تنها مونده بود. وقتي به سالهاي گشته فكر مي كنم، به پدرم و سالهاي چشم انتظاريم افتخار مي كنم. درسته كه پدرم از من دور بود و ما رو تنها مي گذاشت، اما افتخار مي كنم به مردانگي پدرم و همه اونهايي كه مردانه از جونشون براي حفظ ناموس و وطنشون گذشتند. اما من در اين روزگار چه مي كنم!؟ سي سال بعد وقتي پسر من به امروز و اين ماجراهاي گذشته بر ما فكر مي كنه، چه نتيجه اي مي گيره؟ خدايا! كمكم كن تا بتونم راهي رو طي كنم كه فرزندم و نسل بعد از من به اين نام و به داشتن اين پدر افتخار كنند. خدايا! كمكم كن مرد باشم مردانه زندگي كنم و مردانه پرواز كنم.



